Menu

غزل شماره ۴۴۶

439

۱- بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زآن که نبود این هر دو را زوالی
۲- در وهم می نگنجد کاندر تصوّر عقل
آید به هیچ معنی زین خوب تر مثالی
۳- شد حَظِّ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
۴- آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وآن دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
۵- چون من خیال رویت جانا به خواب بینم؟
کز خواب می نبیند چشمم بجز خیالی
۶- رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
۷- حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *