Menu

غزل شماره ۴۵۰

443

۱- که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی
۲- شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همّت عزیزان برسم به نیک نامی
۳- تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
۴- عجب از وفای جانان که تفقُّدی نفرمود
نه به نامه یی پیامی نه به خامه یی سلامی
۵- اگر این شراب خامست و گر این حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
۶- ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نَفِتَد به هیچ دامی
۷- سر خدمت تو دارم، بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
۸- به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
۹- بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشنده یی را نکند کس انتقامی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *