ماهی که هوش می برد از سر نگاه او
با من یکی شده ست دو روزیست راه او
هر یک به سوی مقصد و مقصود می رویم
او در پناه کوچه و من در پناه او
او مطّلع ز سرّ سحرخیزی منست
آگه نیم من از هدف صبحگاه او
زنجیر بسته است به پای نگاه من
خوش حلقه ایست حلقه ی چشم سیاه او
با خون شود قصاص گناه نگاه چشم
وقتی که اشک پاک نسازد گناه او
روزم کند چو شام و ندارد شبم سحر
زلف سیاه ریخته بر روی ماه او
اشکم به روی چهره ی زردم بدید و گفت
نیرنگ باز آب بود زیر کاه او
بنیان کنست و خانه برانداز خویشتن
سیل مدام اشک «جلالی» و آه او
