Menu

همراه

همراه

ماهی که هوش می برد از سر نگاه او

با من یکی شده ست دو روزیست راه او

 

هر یک به سوی مقصد و مقصود می رویم

او در پناه کوچه و من در پناه او

 

او مطّلع ز سرّ سحرخیزی منست

آگه نیم من از هدف صبحگاه او

 

زنجیر بسته است به پای نگاه من

خوش حلقه ایست حلقه ی چشم سیاه او

 

با خون شود قصاص گناه نگاه چشم

وقتی که اشک پاک نسازد گناه او

 

روزم کند چو شام و ندارد شبم سحر

زلف سیاه ریخته بر روی ماه او

 

اشکم به روی چهره ی زردم بدید و گفت

نیرنگ باز آب بود زیر کاه او

 

بنیان کنست و خانه برانداز خویشتن

سیل مدام اشک «جلالی» و آه او

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *