Menu

غزل شماره ۴۵۷

450

۱- نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
۲- تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
«به مردمی نه به فرمان» چنان بران که تو دانی
۳- بگو که جان ضعیفم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزایت ببخش آن که تو دانی
۴- من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت «چنان بخوان که تو دانی»
۵- خیال روی تو با ما حدیث تشنه و آبست
اسیر خویش گرفتی بکُش چنان که تو دانی
۶- امید در کَمَرِ زَرکَشَت چگونه نَبَندَم
دقیقه یی ست نگارا در آن میان که تو دانی
۷- یکی ست ترکی و تازی درین معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *