| ۱- | نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی |
| گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی | |
| ۲- | تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت |
| «به مردمی نه به فرمان» چنان بران که تو دانی | |
| ۳- | بگو که جان ضعیفم ز دست رفت خدا را |
| ز لعل روح فزایت ببخش آن که تو دانی | |
| ۴- | من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست |
| تو هم ز روی کرامت «چنان بخوان که تو دانی» | |
| ۵- | خیال روی تو با ما حدیث تشنه و آبست |
| اسیر خویش گرفتی بکُش چنان که تو دانی | |
| ۶- | امید در کَمَرِ زَرکَشَت چگونه نَبَندَم |
| دقیقه یی ست نگارا در آن میان که تو دانی | |
| ۷- | یکی ست ترکی و تازی درین معامله حافظ |
| حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی |
