Menu

غزل شماره ۴۵۸

451

۱- دو یارِ زیرک و از بادهِ کهن دومنی
فراغتی و کتابیّ و گوشه چمنی
۲- من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
۳- هر آن که کج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کم ترین ثمنی
۴- بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
۵- ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
درین چمن که گلی بوده است یا سمنی
۶- به روز حادثه غم با شراب باید گفت
که اعتماد به کس نیست در چنین زَمَنی
۷- ببین در آینه جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
۸- ازین سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بویِ گلی هست و رنگِ نسترنی
۹- به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
۱۰- مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *