Menu

غزل شماره ۴۶۱

454

 

۱- ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
۲- چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی
۳- این خون که موج میزند اندر جگر تو را
در کارِ رنگ و بوی نگاری نمیکنی
۴- مُشکین از آن نشد دَمِ خُلقَت که چون صبا
بر خاکِ کویِ دوست گذاری نمیکنی
۵- ترسم کزین چمن نبری آستین گل
کز گُلبُنش تحمّل خاری نمیکنی
۶- در آستین جان تو صد نافه مُدرَج است
وان را فدای طرّه یاری نمیکنی
۷- ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک
وَ اندیشه از بلایِ خماری نمیکنی
۸- حافظ برو که بندگی بارگاه وقت
گر جمله میکنند تو باری نمیکنی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *