Menu

نتوانم گفت

نتوانم-گفت

در برم طرفه نگاریست که نتوانم گفت

دلبر باده گساریست که نتوانم گفت

 

ترک این می زده کاریست که نتوانم کرد

حالم امشب به قراریست که نتوانم گفت

 

به میان آمده می رفته ز ما شرم حضور

صحبت از بوس و کناریست که نتوانم گفت

 

باده دیوار حیا را بشکافد که حیا

در ره وصل حصاریست که نتوانم گفت

 

لذت عشق نه در سوز و گداز است و خیال

از پی قرب جواریست که نتوانم گفت

 

چرخ بس گشته و امشب به مراد دل من

گردش او به مداریست که نتوانم گفت

 

وصل چون برق به یک لحظه «جلالی» رخشید

در قفایش شب تاریست که نتوانم گفت

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *