Menu

غزل شماره ۴۶۲

455

۱- سحرگه رهروی در سرزمینی
همیگفت این معمّا با قرینی:…
۲- که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی
۳- خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
۴- مروّت گر چه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
۵- ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
۶- نه می بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
۷- نه همّت را امید سربلندی
نه نقش عشق بر لوح جبینی
۸- درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت نشینی
۹- گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیّت دهد نقش نگینی
۱۰- اگر چه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی
۱۱- ره میخانه بنما تا بپرسم
مآلِ خویش را از پیش بینی
۱۲- نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *