Menu

غزل شماره ۴۶۶

459

۱- ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
۲- در مکتب حقایق، پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
۳- دست از مس وجود چو مردانِ ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
۴- خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آنگه رَسی به خویش که بی خواب و خور شوی
۵- گر نورِ عشقِ حقّ به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتابِ فلک خوب تر شوی
۶- یک دم غریقِ بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
۷- از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
۸- وجه خدا اگر شودت منظرِ نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
۹- بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زَبَر شوی
۱۰- گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگهِ اهلِ هنر شوی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *