
| – | در همه دیرِ مغان نیست چو من شیدایی |
| خرقه جائی گرو باده و دفتر جایی | |
| ۲- | دل که آیینه شاهی ست غباری داند |
| از خدا می طلبم صحبت روشن رایی | |
| ۳- | کرده ام توبه به دستِ صنم باده فروش |
| که دگر می نخورم بی رُخ بَزم آرایی | |
| ۴- | نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مَرَنج |
| نروند اهل نظر از پی نابینایی | |
| ۵- | شرح این قصّه مگر شمع برآرد به زبان |
| ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی | |
| ۶- | جویها بسته ام از دیده به دامان که مگر |
| در کنارم بنشانند سهی بالایی | |
| ۷- | کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست |
| گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی | |
| ۸- | سخن غیر مگو با من معشوقه پرست |
| کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی | |
| ۹- | این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت |
| بر در میکده یی با دف و نی ترسایی | |
| ۱۰- | گر مسلمانی از این است که حافظ دارد |
| آه اگر از پِیِ امروز بُوَد فردایی |