Menu

غزل شماره ۴۶۹

462

در همه دیرِ مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جائی گرو باده و دفتر جایی
۲- دل که آیینه شاهی ست غباری داند
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
۳- کرده ام توبه به دستِ صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رُخ بَزم آرایی
۴- نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مَرَنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
۵- شرح این قصّه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
۶- جویها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
۷- کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
۸- سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
۹- این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده یی با دف و نی ترسایی
۱۰- گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پِیِ امروز بُوَد فردایی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *