Menu

غزل شماره ۴۷۱

464

۱- سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده را روشنایی
۲- درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
۳- نمیبینم از همدمان هیچ بر جای
دلم خون شد از غصّه، ساقی کجایی
۴- ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
۵- عروس جهان گر چه در حدّ حسن است
ز حد میبرد شیوه بی وفایی
۶- دلِ خستهِ من گَرَش همّتی هست
نخواهد ز سنگین دلان مومیایی
۷- مِی صوفی افکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ریایی
۸- رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودست خود آشنایی
۹- مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشایی کنم در گدایی
۱۰- بیاموزمت کیمیای سعادت
ز هم صحبت بد جدایی جدایی
۱۱- مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *