Menu

غزل شماره ۴۷۳

466

 

۱- ای دل گر از آن چاه زنخدان بدرآیی
هر جا که روی زود پشیمان بدرآیی
۲- هش دار که گر وسوسه نفس کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان بدرآیی
۳- شاید که به آنی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان بدرآیی
۴- جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان بدرآیی
۵- چندان چو صبا بر تو گُمارم دَم همّت
کَز غنچه چو گل خُرَّم و خندان بدرآیی
۶- در تیره شبِ هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که، همچون مه تابان بدرآیی
۷- بر خاک درت بسته ام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان بدرآیی
۸- حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهرو
بازآید و از کلبه احزان بدرآیی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *