Menu

در مدح شاه شجاع

ای در رِخِ تـــو پـیــدا انــوار پــادشــاهـی

در فـکـرتِ تـو پنـهـان صـد حـکـمـتِ الـهـی

کِلـکِ تـو بـارِکَ الله بر مُلک و دیـن گشـاده

صـد چـشـمـه آب حـیـوان از قـطـره سیـاهی

بـَر اَهـِرمَــن نــتـابــد انــوارِ اسـم اعـظــم

مُلک آنِ تست و خاتم فرمـای هـرچـه خـواهی

در حکمتِ سلیمـان هـرکس که شک نمـاید

بـر عـقـل و دانـش او خنـدنـد مـرغ و مـاهـی

بـاز ارْچـه گـاهـگـاهی بـر سـر نهـد کـلاهی

مــرغــان قــاف دانـنـد آیـیـنِ پــادشــاهـی

تیغی کـه آسمانـش از فیـضِ  خود دهـد آب

تـنـهـا جـهـان  بـگـیـرد بـی منّـتِ سـپـاهـی

کلکِ تو خـوش نـویسد در شأن یـار و اغیـار

تـعـویـذ جـان فـزایـی افـسـونِ عـمـرگــاهـی

ای عنـصـر تـو مخـلـوق از کـیـمیـای عـزّت

وی دولـت تــو ایـمـن از صــدمــۀ تـبــاهـی

سـاقــی بـیـار آبــی، از چـشمۀ خـرابــات

تـا خـرقـه هـا بشویـیم از عُجْـبِ خـانـقـاهـی

عمری ست پادشاها کـز مِی تُهی‌ست جـامـم

اینـک ز بـنـده دعـوی وز محـتـسـب گـواهی

گـر پرتـوی ز تیغت  بـر کـان و معـدن افتـد

یـاقـوت  سـرخ رو را بـخـشنـد رنـگ کـاهـی

دانـم دلـت ببـخشد بـر عجـز شـب نشینـان

گـر حـال بـنـده پـرسی از بـاد صـبـحـگـاهی

جایی کـه بـرق عصیـان بـر آدمـی صـفی زد

مــا را چـگـونـه زیـبـد دعــوی بـی گـنـاهی

حافـظ چـو پـادشاهـت گـهگـاه می برد نـام

رنجش ز بـخـت مـنـمـا بـازآ بـه عـذرخـواهی

در دودمـان آدم تـا وضـع سـلـطـنت هسـت

مثـل تـو کـس ندانـسـت ایـن وضع را کَماهی

یـا مَـلْـجـاء الْبــرایـا یــا واهِـبَ الْـعَـطـایــا

عَـطـفـاً عَـلـی مُقِـلٍّ  حَـلـَّـتْ بِــهِ الــدَّواهـی

*

این شعر زیر شماره ی ۴۶۸ در فصل غزل ها آمده است توضیح آنکه این شعر را حافظ پس از تسلّط شاه شجاع بر شیراز سروده و خوانده است تا عنداللّزوم بعداً به صورت قصیده در آوَرَد.

بدین سبب و به دلیل نحوه ی کلام که به قصیده نزدیک است در ردیف قصیده ها آورده شد.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *