دعوت از او بود و در آن ذکر نامم کرده بود
باز کردم نامه را دعوت به شامم کرده بود
پیش خود گفتم خدایا او که با من قهر بود
از برای آشتی آیا پیامم کرده بود؟
رفتم آن شب در برش با دسته گل، پنداشتم
آن بت بد عهد را اقبال رامم کرده بود
در حضور میهمانان از حضورم لب گزید
سوختم از شرم چون رسوای عامم کرده بود
سرد و سنگین دیدمش چون چای پیش من نهاد
کاش جای چای ذقومی کامم کرده بود
جا نهادم عین دعوتنامه و برخاستم
اشتباه خامه را نازم که خامم کرده بود
