Menu

درس تقوی

درس-تقوی

دیشب اندر خانه تنها بودم و از بخت وارون

عاقبت از دل خرابی آمدم از خانه بیرون

 

در خیابان های خلوت راه می رفتم که دیدم

مرد مستی را که سرگردان بود مانند مجنون

 

تا مرا دید از صفای دل سلامی کرد و گفتا

اهل مشروبی؟ بگیر این، گفتمش از لطف ممنون

 

گفت می گویم بگیر این شیشه ی می را تو از من

کرد در جیبم فرو آن شیشه را بی چند و بی چون

 

گفتمش آقای من ترسم شوی آخر پشیمان

این به دردت می خورد بستان برو مستی تو اکنون

 

گفت قرآن خوانده ای گفتم بلی گفت این که گوید

لَن تَنالو لِبَّر حَتّی تنفِقو مِمّا تحِبّون

 

زین سخن از جا تکان خوردم، خدای من چه گوید

او بود هشیار و من مستم بود رویم سیه گون

 

کاش شیخ شهر مال اندوز ما می بود آن جا

آن گدای قبل از این دوران که حالی گشته قارون

 

می گرفت از مرد مستی در دل شب درس تقوی

آه آه آخر «جلالی» کار دنیا گشته وارون

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *