…
چنان گیرا بود آن گل که گر حوران به بینَندَش
میان گیرند او را تا که گل چنینان نچینَندَش
گهی از دور می بینم که گِرداگِرد این مَهرو
هَوَسبازانِ چندی در یسار و در یَمینَندَش
نگینی در عسل آغشته بر انگشتری بینم
که خواهانش چنان زنبور بر گِردِ نِگینَندَش
از این دلدادگان شادند نزدیکان او اما
چه بسیارند عشاقی که دورند و غَمینَندَش
در این حال از خدا خواهم که تا او را نگهدارد
از این خیلِ دغلبازان که دایم در کَمینَندَش
تمامِ هَمّ و غَمّ عاشقان او بر این باشد
که در پهلو نِشانَندش که در پهلو نِشینَندَش
چنان این ماه را باشد (جلالی) چهره نورانی
که شب روها رَوان در پرتو نور جَبینَندش
یزد ـ ۱۳۹۰/۷/۱۳