Menu

نگینی در عسل

چنان گیرا بود آن گل که گر حوران به بینَندَش

میان گیرند او را تا که گل چنینان نچینَندَش

 

گهی از دور می بینم که گِرداگِرد این مَهرو

هَوَسبازانِ چندی در یسار و در یَمینَندَش

 

نگینی در عسل آغشته بر انگشتری بینم

که خواهانش چنان زنبور بر گِردِ نِگینَندَش

 

از این دلدادگان شادند نزدیکان او اما

چه بسیارند عشاقی که دورند و غَمینَندَش

 

در این حال از خدا خواهم که تا او را نگهدارد

از این خیلِ دغلبازان که دایم در کَمینَندَش

 

تمامِ هَمّ و غَمّ عاشقان او بر این باشد

که در پهلو نِشانَندش که در پهلو نِشینَندَش

 

چنان این ماه را باشد (جلالی) چهره نورانی

که شب روها رَوان در پرتو نور جَبینَندش

 

یزد ـ ۱۳۹۰/۷/۱۳

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *