Menu

آغاز داستان

آغاز-داستان

شبی از جمله شب های زمستان

کنار کوچه ای در زیر باران

زنی آورد فرزندی به دنیا

بپیچیدش به چادر دست تنها

نه آبی تا بشوید دست و رویش

نه شیری تا که ریزد در گلویش

نه فرشی تا که بر رویش نشیند

نه شمعی تا که رویش را ببیند

نه او را شوهری نه خانواری

نه پولی در کف و نه کار و باری

غریبی دردمندی بینوایی

مریضی بیوه ای بی دست و پایی

نشسته گوشه ای در خون و خاموش

گرفته نور چشم خود در آغوش

لبانش ای خدایا ای خداگوی

سرشکش بر رخش جاری چنان جوی

شبی این گونه طیّ کرد و سحر شد

سیاهی رفت و ظلمت بی اثر شد

شبی رفت و به پای مهر خاور

مؤذن بانگ زد: الله اکبر

تو گفتی آن مؤذن با صدایش

بخواهد ره گذارد پیش پایش

زن از جا خاست با فریاد تکبیر

سوی محراب و مسجد کرد شبگیر

سوی مسجد روان شد تا علی الله

گذارد طفل خود را بر سر راه

برفت و دید در باز است و کَس نیست

در مسجد گدای ملتمس نیست

نشست و پشت در خود را نهان کرد

وداعی سخت با دل بند جان کرد

در آن حالت که چون ابر اشک می ریخت

کنار مسجدش بنهاد و بگریخت

چو از دل ناله ی نوزاد برخاست

ز مردم بیش و کم فریاد برخاست

یکی گفتا که ای مردم بیایید

دگر گفتا که عامل را بپایید

به یکدم اهل مسجد جمع گشتند

همه جا را به نور شمع گشتند

به جز قنداقه ی آن طفل نوزاد

نشد پیدا کسی ناچار افراد

کمک کردند و او را گرم کردند

بر اندامش لباس گرم کردند

یکی از مؤمنین از آن میانه

تقبّل کرد و بردش سوی خانه

به زن بسپرد و آن زن را دعا کرد

بگفت ای زن خدا او را عطا کرد

تو او را همچو فرزندان خود دان

که این هم همچو طفل تست انسان

خدا روزی رسانی بس کریم است

سبب ساز است و رحمان و رحیم است

زن آن نوزاد مهمان را پذیرفت

در آغوشش فشرد و این چنین گفت:

خدایا اندر این ره یار من باش

منش غمخوار و تو غمخوار من باش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *