چو آن نوزاد سر راهی پسر بود
به فکر نام نیکی ناپدر بود
برای انتخاب نام هنجار
زن و شوهر سخن گفتند بسیار
سخن گفتند و روزی شام کردند
که تا آخر (امید) ش نام کردند
امید خویش را در مأمن خویش
بپرورندش اندر دامن خویش
چو فرزندان خود در تنگ دستی
به او دادند فیض رشد و هستی
بدین منوال سالی چند بگذشت
که سال عمر او بگذشت از هشت
ولی ز آن جا که دنیا را وفا نیست
به دنیا هیچ حالی را بقا نیست
فلک ز هر ستم در کامشان ریخت
خوشی زین خانه و کاشانه بگریخت
پدر بیمار گشت و جسمش آزرد
شبی در بستر افتاد و سحر مرد
چو اندر خانوار مستمندان
همه جان ها بود وابست یک جان
اگر یک روز نان آور نباشد
نظام خانمان از هم بپاشد
و گر یک روز نان آور بمیرد
نهیب جوع آن ها را بگیرد
پدر مرد و نظام خانه پاشید
عیالش چهره با ناخن خراشید
اثاث خانه از هر سو گرو رفت
برای سدّ جوع و نان جو رفت
چو از مرگ پدر یک ماه بگذشت
به نزد نّه گرو میبودشان هشت
کنون یک مادر و نوباوه ای چند
چه باید کرد با یک مشت فرزند؟
چنین شد عاقبت تصمیم مادر
که امیّد آن یتیم ناز پرور
به شاگردی به دکّانی سپارد
که نان خود ز کار خود در آرد
