بر این تصمیم روز بعد ناچار
ببرد او را به نزد شیخ عطّار
که در همسایگی شان داشت منزل
به کنج کوچه ی تنگ مقابل
سلامی کرد و حال خویشتن گفت
گهر بارید و با مژگان گهر سفت
دعا در حقّ آن مرد خدا کرد
تضرّع کرد تا او را رضا کرد
در آخر مرد عطّار نکوکار
قبولش کرد با اکراه بسیار
که هر امری که در منزل زنش داشت
برد فرمان و آرد شیخ را چاشت
نهار و شام او با کفش و شلوار
بود در عهده ی آن مرد عطّار
به شرط آن که خوش اخلاق باشد
به شاگردی زرنگ و طاق باشد
بدین سان قصّه ی امید و اعجاز
ز راه خانه شاگردی شد آغاز
کنون این داستان بشنو ز امیّد
از او بشنو که خود گوید چه ها دید
چو طفلی خواست شرحی داده باشد
سخن هایش به غایت ساده باشد
از این پس آن چه را او دید گوید
شنو این قصّه را (امیّد) گوید
