Menu

ماجرای رَم دادن قطار قاطر

ماجرای-رَم-دادن-قطار-قاطر

دو روزی بود وضع کار عادی

من و مادر دو تایی غرق شادی

که از من بار دیگر بخت برگشت

شدم آواره کوه و در و دشت

شنو از من تو شرح داستان را

به پیش خود سبک سنگین کن آن را

اگر مطلوب دیدی خنده سر کن

و گرنه عفو کن صرف نظر کن

یکی از روزها رفتم ز دکّان

به منزل تا رسانم میوه و نان

به راه خویش دیدم در گذرگاه

قطار قاطری با بار در راه

صدای زنگشان بس روح پرور

از آن صوت مکاری جان فزاتر

به پیشاپیش آن ها قاطری زرد

هراسان بود و دایم شیه می کرد

در آن حالی که می دیدم دوانش

کَنَه چسبیده دیدم زیر رانش

به خود گفتم که بی شکّ رنج حیوان

بود زین انگل چسبیده بر ران

ز دلسوزی به چالاکی و چستی

نمودم زیر رانش چوب دستی

که شاید کنده گردد انگل از ران

شود آسوده از این درد حیوان

چو این قاطر نخست آتش به جان بود

تماس چوب و رم کردن همان بود

به روی هر دو پا برخاست چالاک

ز پشتش بار او افتاد بر خاک

به یکدم هر چه قاطر بود رم کرد

یکی سر راست کرد آن دست خم کرد

در آن هنگام شهد وانگبین بود

که از هر سوی جاری بر زمین بود

تمام انگبین ها بر زمین ریخت

قطار قاطر از هر سوی بگریخت .

بدیدم صاحب مال التّجاره

مرتّب سوی من دارد اشاره

به همراه بگیریدش – بگیرید

تمام آن گذر آشوب گردید

من آندم با هزاران رنج و خواری

به هر جان کندنی گشتم فراری

ز راه پلّه های تیره و تار

برفتم پشت بام و سقف بازار

ز ضرب و شتم خلق الناس نادان

رهانیدم به آسانی تن و جان

نبودم چاره ای از جور ایّام

که بگریزم ز مردم بام بر بام

پس از یک ساعتی یک دم نشستم

دو چشم خویش را از ترس بستم

بگفتم ای خدایا من چه کردم

که باید این چنین آواره گردم

هوا ابر است و بارانی و طوفان

مدد یا رَبّ نمانم زیر باران

کجا پنهان شوم این جا چه سازم

از آن ترسم که تا گیرند بازم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *