در این حالت زمانی چند بگذشت
که از مهتاب روشن شد در و دشت
شدم آهسته از بامی به بامی
ز بدبختی چو دزد شب خرامی
بد آن حالی که در شب می دویدم
یکی سوراخ روشنگاه دیدم
نگه کردم در آن بالا به سرداب
که روشن بود عمق آن ز مهتاب
از آن زردی که در انوار ماه است
گمان بردم که آن انبار کاه است
بگفتم جای گرم و نرم اینجاست
که روی کاه خفتن عادت ماست
فکندم خویش را بر بستر کاه
که ناگه کنده شد از سینه ام آه
نه آن جا کاه بود و دانه ای بود
که آن انبار مطبخ خانه ای بود
به خود گفتم چه باید کرد الان
بدانستم که باید گشت پنهان
نمودم انتخاب از ترس جا را
فضای تنگِ پشت خمره ها را
نشستم ساعتی در قعر ظلمت
به ظلمت چشم و گوشم کرد عادت
شنیدم از اطاقی آن طرف تر
صدای خنده های روح پرور
بدانستم که هستند از نیازی
زن و مردی به حال عشق بازی
زن و شوهر خصوصاً تا جوانند
به خلوت می کنند آنسان که دانند
به من ربطی ندارد کار آن ها
نجاتم ده از این مشکل خدایا
نکرده لای خم ها من کمر راست
که ناگه بانگ دق الّباب برخاست
ز دق الباب داد آنگه کم و بیش
صدای خنده جا بر آه و تشویش
من از ترس خودم در کنج انبار
ز راه گوش کردم کسب اخبار
صدای پا شنیدم باز شد در
دَرِ انبار واشد خاک بر سر
مصیبت بین که چشم گهر بار
زنی افکند مردی را به انبار
به او گفتا برو دَر خم نهان شو
نفس آهسته میکش بی زبان شو
پس آنگه ظرف شهد و شام و میوه
نهان می کرد اندر پشت خمره
به خود می گفت زن خاکم به سر شد
گمانم شوهر از رازم خبر شد
برفت و در به روی شوی وا کرد
برای او بسی ناز و ادا کرد
شنیدم زن به نحو بی خیالی
پس از پرسیدن احوال و حالی
بگفتا راز برگشت چه می بود
چرا ترک سفر کردی چنین زود؟
چرا این گونه احوالت پریش است
چرا اَخمِ تو از لبخند بیش است؟
جوابش داد شوهر از سرِ خشم
که آمد چشم زخمی، خورده ام چشم
ز من پرسی که برگشتم چه خاطر
ز یک رم دادن طفلی به قاطر!
تمام شهدهایم بر زمین ریخت
از آن بدتر که آن بدجنس بگریخت
به محض آن که این مطلب شنیدم
به پیش چشم مرگ خویش دیدم
سیاهی رفت چشمم وای از این کار
به پای خویشتن گشتم گرفتار
خدایا من چه سازم من چه سازم
ندارم کس تو هستی کارسازم
خدایا رحم بر این ناتوان کن
نجاتم ده هر آن دانی تو آن کن
