کنون بشنو از این زندان اطفال
که بودم من در آن محبوس ده سال
اگر آن دارتأدیب صبی بود
برای من به واقع مکتبی بود
به جسم و جان من از جزء و در کل
در این ده سال پیدا شد تحول
نخستین روزها با ترس و با بیم
گذشت اندر اطاقی روی جاجیم
غذایی بود و آبی بود و نانی
که با آن در برم از مرگ جانی
در آن سالی که من بودم در آن بند
چهل تن طفل دیگر نیز بودند
پس از چندی کلاس درس وا شد
معلم آمد و شوری به پا شد
سرود و درس و مشق و ورزشی بود
عجب برنامه ی با ارزشی بود
میان این چهل تن طفل تنبل
شدم سر کرده و شاگرد اول
معلم بود مرد مهربانی
به زندان ابد در شهربانی
چو او می بود زندان سیاسی
نبودش هیچ امید خلاصی
لذا با شور و شوق و عشق وافر
شدی اندر کلاس درس حاضر
من از تعلیم این استاد فعال
سواد آموختم در طول ده سال
چه شب ها تا سحرگاهان نخفتم
که تا تصدیق و دیپلم را گرفتم
به من می گفت آن فرزانه استاد
که گر خواهی شوی دانا و فرساد
بخوان تاریخ ایران و جهان را
خصوصاً شرح ایران جوان را
من از آن جا که بودم عاشق درس
ز روی میل و از رغبت نه از ترس
در این مدت از این استاد دلسوز
گرفتم درسی از تاریخ هر روز
نخستین درس تاریخ وطن بود
شروعش هم ز ایران کهن بود
سراسر دوره ی تاریخ ایران
ز شاهان و دلیران از وزیران
ز کشتار فجیع قوم و خویشان
ز جنگ و صلح و عدل و ظلم ایشان
تمامی یک به یک را گوش کردم
ز بحر فضل جامی نوش کردم
بسی مجهول بر من گشت معلوم
که گاهی شاد از آنم گاه مغموم
در این پیکارها دیوانگی ها
بود بس رمزها و ویژگی ها
که ایران را از آن دایم حیاتست
تحول ها ز رمز این نکات است
از آن جاییکه دیگر بار این راز
کند در آخر این قصه اعجاز
بر آنم رمزها را باز گویم
پس از آن راه شرح قصه پویم
