…
نَه بِه رویِ دوست چشمی! نه به سویِ اوست راهی
نَه بِه دیده مانده اشکی، نه دگر به سینه آهی
چه کُنَم، بریده از من، به بهانه ای و دانم
سرِ آتشی ندارد، که دِلَم دهد گواهی
چه کسی، به آنکه یک روز بُدَم پناه و پشتش
ببرد پیام و خواهد که مرا دهد پناهی
ببرد بدو پیام از، منِ بی نوا و گوید
که گهی، به روز یا شب تو که همچو مهر و ماهی :
گذری به کویِ ما کن که نمی بَری زیانی
نگهی به سویِ ما کن، که نمی کنی گناهی
رَمَقی به پیکر من برسان به پرس و جویی
شرری به جان من زن ز نگاهِ گاهگاهی
به امید جاه، پا را زگلیمِ خود فراتر
بنهاده اوفتادیم به سر، درونِ چاهی
به درونِ چاه، باری به خود آی باز و بنگر
تو کجا «جلالی» این جا و کجا جلال و جاهی
یزد ۱۳۷۹/۱۱/۲