Menu

بن بَست(فارسی سَرَه)

نَه بِه رویِ دوست چشمی! نه به سویِ اوست راهی

نَه بِه دیده مانده اشکی، نه دگر به سینه آهی

 

چه کُنَم، بریده از من، به بهانه ای و دانم

سرِ آتشی ندارد، که دِلَم دهد گواهی

 

چه کسی، به آنکه یک روز بُدَم پناه و پشتش

ببرد پیام و خواهد که مرا دهد پناهی

 

ببرد بدو پیام از، منِ بی نوا و گوید

که گهی، به روز یا شب تو که همچو مهر و ماهی :

 

گذری به کویِ ما کن که نمی بَری زیانی

نگهی به سویِ ما کن، که نمی کنی گناهی

 

رَمَقی به پیکر من برسان به پرس و جویی

شرری به جان من زن ز نگاهِ گاهگاهی

 

به امید جاه، پا را زگلیمِ خود فراتر

بنهاده اوفتادیم به سر، درونِ چاهی

 

به درونِ چاه، باری به خود آی باز و بنگر

تو کجا «جلالی» این جا و کجا جلال و جاهی

 

یزد ۱۳۷۹/۱۱/۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *