Menu

خودی ها!

دزد و دروغِ خودی ها! جانم به لب می کشاند

از خوب هاشان، بدی ها، کارم به تب می کشاند

 

ما دستِ پیشی گرفتیم بر پای تا به پس نیفتیم

این پایِ وامانده ما را سوی عقب می کشاند

 

این پای چوبینِ، از دیده پیشِ پا بین

کرده ست تقلید و تمکین، ما را عجب می کشاند

 

دنبالِ یک برق لامع، بگرفته خورشید طالع

این تیره روزی سرانجام، کارم به شب می کشاند

 

پا در فلک رفت و بشکست هم چوب و قفلِ زبان را

این قفلِ بشکسته، پا دَر، چوبِ ادب! می کشاند

 

ما طالبّ حقِّ خویشیم، پای طلب به پیشیم

زور طلبکار نبود، ما را طلب می کشاند

 

همچون نماز جماعت واجب جهاد است و ما را

تقلید صِرف و اطاعت، در مستَحب می کشاند

 

در رَطب و بابِس «جلالی» نبود ثمر جز ملالی

پایم به خار ندامت، شوقِ رطَب می کشاند

 

یزد ۱۳۷۹/۴/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *