Menu

رهایی از زندان و خداحافظی با استاد و اندرز نهایی او

رهایی-از-زندان-و-خداحافظی-با-استاد-و-اندرز-نهایی-او

به زندان یک شبی آمد نگهبان

که زندانت پذیرفته است پایان

تو از زندان شوی آزاد و فردا

رَوی سوی دیار خویش از این جا

به زندان کرده بودم بس که عادت

به درد آمد دلم از این بشارت

برفتم پیش استادم شتابان

بگفتم قصه را خندان و گریان

چو استاد این سخن بشنید خندید

بگفت ای نور چشمان من امید

کنون باید بگویم نکته ای چند

که می آید به کارت جان فرزند

تو فردا می روی در بین مردم

نمی خواهم شوی در بینشان گم

دلم خواهد در این دنیای پرشور

شوی بهر وطن فرزند مشهور

همه خدمتگزار خلق ایران

شوی همرزم با صف دلیران

بکرده سلطنت شش سال این شاه

ولی نشناخته راه خود از چاه

شده این جوجه فصل زمستان

چو مومی در دو دست انگلستان

به هر جا بوده درد و رند و کلاش

تملق گوی و مرد و رند و اوباش

بگرد خویش گرد آورده آسان

که تا با دست این افراد نادان

کند ملک وطن آباد و ای داد

از این دانای نادان داد و فریاد

ولی افراد خادم نیز هستند

که از حبس رضا خانی برستند

اگر خواهد خدا زین نیک مردان

یکی ز آن ها بگردد مرد میدان

تو را فرزند من تکلیف این است

که او را باش پشتیبان و همدست

پس از این گفتگو فردای آن روز

جدا گشتم از آن استاد دلسوز

به بوسیدم دو دستش را و گفتم

خدا اجرت دهد آن گاه رفتم

هنوز او در دل من جای دارد

دو چشمم در فراقش اشک بارد

کنون امید دارد هیجده سال

دگرگون گشته او را حال و احوال

دلی پر خون سری پر شور دارد

تنی ورزیده و پر زور دارد

کتابی خوانده و تاریخ و درسی

دهد پاسخ از او هر چیز پرسی

از این پس پا به پای هر تحول

دَوَد امید و باشد جزیی از کل

دهد با خامه ی خود شرح آن را

که اندر خویش دارد این توان را

از این پس آن چه را او دید گوید

شنو این قصه را امید گوید:

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *