چرا فضا شده نا امن و با پریدن باز
دگر به ناز کبوتر نمی کند پرواز
چه شد که در دل شب در گذار، رهگذری
ز شوق از سر دل بر نمی کشد آواز
چه شد نیامده بیرون هنوز حرف دلی
دو گوشِ هوش بدان تیز می کند غمّاز
ز چیست خیل نگهبانِ خانه توحید
به تخت و مسند شیطان نشسته اند به ناز
مگر شکسته دل سازِ زهره چون دل ما
که می زند به فلک نغمه بسوز و بساز
به شام تیره دگر پیش چشم روشن نیست
مسیر راه حقیقت ز پرتگاه مجاز
فرود ضربه به سر بر سر دو راهی بود
نشان درد سر از گیجگاه شد آغاز
هر آن تنی که به تکرار می شود تخدیر
ز سکرِ خواب نیاید برون به عمر دراز
به بام فتنه و سرداب امن حرف و سکوت
نسبت طرف «جلالی» از این فرود و فراز
یزد پنج شنبه ۱۳۷۳/۸/۱۲
