Menu

چرا؟

چرا فضا شده نا امن و با پریدن باز

دگر به ناز کبوتر نمی کند پرواز

 

چه شد که در دل شب در گذار، رهگذری

ز شوق از سر دل بر نمی کشد آواز

 

چه شد نیامده بیرون هنوز حرف دلی

دو گوشِ هوش بدان تیز می کند غمّاز

 

ز چیست خیل نگهبانِ خانه توحید

به تخت و مسند شیطان نشسته اند به ناز

 

مگر شکسته دل سازِ زهره چون دل ما

که می زند به فلک نغمه بسوز و بساز

 

به شام تیره دگر پیش چشم روشن نیست

مسیر راه حقیقت ز پرتگاه مجاز

 

فرود ضربه به سر بر سر دو راهی بود

نشان درد سر از گیجگاه شد آغاز

 

هر آن تنی که به تکرار می شود تخدیر

ز سکرِ خواب نیاید برون به عمر دراز

 

به بام فتنه و سرداب امن حرف و سکوت

نسبت طرف «جلالی» از این فرود و فراز

 

یزد پنج شنبه ۱۳۷۳/۸/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *