دوش با من کاسب بیچاره ای شکوه از بدبختی خود کرد و گفت حاجئی گیرد ز من تنزیل پول بهر این بی دین شدم حمال مفت از خدا خواهم که مالش را برد پیش چشمش سارقی گردن کلفت گفتمش گردد دعایت مستجاب چون زنش زاییده دختر دوش جفت