Menu

روغنِ ریخته …!



نه تنها تا دهان من!
که اینک،
می رسد این دست های اردشیری! تا پس گردن
**
پسر تب کرد و،
کردم نذر بخشایم یتیمان را
لباسی را که فرزندم نمی پوشد دگر آن را!
به او گفتم،
که تا ننشیند از این بخششم بر خاطرش گردی
به من گفتا:
دلم می خواست،
هنگام خریدن نذر می کردی!
یزد جمعه ۱۳۷۲/۱۰/۲۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *