Menu

خلیفةُ الله



دیدم اندر خواب،
چندین قرن پیش
در حجازِ ریگ زار
در کنارِ بُت پرستان زندگانی می کنم
مردی آن جا بود،
از قوم قریش
داهی و با اعتبار
گفتمش اندر چه کاری؟
گفت:
در بُرجِ زمان
من مَسیر کاروان را دیده بانی می کنم
**
یک تبر در دست او،
گفت با این:
هر چه بت برپاست گردن می زنم
هر چه بت برجاست یک جا بر زمین می افکنم
در دلم گفتم:
چه خواهد کرد با آن لاشه ها؟
با هزاران بت پرست!
با هزاران صاحب افکار واپس مانده و اندیشه ها!
**
آن تبر زن کوفت دَرهَم،
صحنه را از لوث بت ها پاک کرد
و آن خدایان را بَدَل بر سنگ و مشتی خاک کرد
باز دیدم:
آن تبرزن دست تنها،
سنگ های لاشه ها را روی هم بنیاد کرد
کعبه ای شد،
خانه ای آباد کرد
سنگِ بت ها شد نهان
مرکز توحیدیان شد آن مکان
**
در زیارتِ،
دیدم آن جا گِردِ کعبه حلقه وار
خلق را اندر قیام و در قعود
-در رکوع و در سجود
آه! یا ربّ!
این چه اِلهامی ست در من شد پدید؟
گر که کفر است این، زبان باید بُرید
کعبه گر حاجِب نباشد،
یا نبود از دیرباز
یا که ناگه از میان برداشتش دستی دراز
جمله می دیدند:
ذات انسان،
کاو خدا را شُد خلیفه در مجاز
سجده آرد همچو خود را،
نایبِ اَلله در روی زمین را،:
در نماز
یزد سه شنبه ۱۳۷۲/۱۰/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *