دیدم به فرنگ دختری را
مستانه به راه، ره نورد است
در سینی سینه اش دو لیمو
چون میوه فروشِ دوره گرد است
پیراهن نازکش به شطرنج
منقوش و ز حامیان نرد است
پرسیدم و خنده کرد و دیدم
آماده برای این نبرد است
یک دست بِبُرد و باز دیدم
بر چهره اش از ملال گرد است
از پیش منِ نشسته برخاست
کاین شیوه ی فصل و راه طرد است
گفتم ز برم کجا روی؟ گفت
آن جا که حریف نَرد، مرد است!
یزد دوشنبه ۱۳۷۲/۹/۲۹
