Menu

کُلبه ای در هِدِش

جوانی بود و حالی بود و مالی

دلی پر عشق و سر از عقل خالی

 

که هم از قضا چون افصح الملک

بنایی را پی افکندیم عالی

 

به اوج آسمان بُردیم آن را

ز سنگ و آجر و آهک به سالی

 

به ده بالا رواقی برکشیدیم

که بی شکّ طاق بُستان راست تالی

 

به چشم انداز بی مانند و همتا

بلندی را بود ضرب المثالی

 

بسی دادیم مهمانی و کردیم

خوشی، کاین هم تماشا بود و فالی

 

بسی با دوستان بودیم و کردیم

نه بَد!، با دوستان کردیم حالی

 

اگر این آشیان سازد زبان باز

برون آید از این گنگی و لالی

 

نماید فاش اسرار مگو را

کند سر قصّه ها از هر مقالی

 

بگوید ای بسا صاحب بنا را

میسّر شد در این مأمن وصالی

 

**

 

پس از ما دیگران سازند برپا

بساط عیش اگر اُفتد مجالی

 

توقّع دارد این بانی که آن ها

بگویند ای «جلالی» جات خالی

 

یزد شنبه ۱۳۷۲/۱۰/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *