جوانی بود و حالی بود و مالی
دلی پر عشق و سر از عقل خالی
که هم از قضا چون افصح الملک
بنایی را پی افکندیم عالی
به اوج آسمان بُردیم آن را
ز سنگ و آجر و آهک به سالی
به ده بالا رواقی برکشیدیم
که بی شکّ طاق بُستان راست تالی
به چشم انداز بی مانند و همتا
بلندی را بود ضرب المثالی
بسی دادیم مهمانی و کردیم
خوشی، کاین هم تماشا بود و فالی
بسی با دوستان بودیم و کردیم
نه بَد!، با دوستان کردیم حالی
اگر این آشیان سازد زبان باز
برون آید از این گنگی و لالی
نماید فاش اسرار مگو را
کند سر قصّه ها از هر مقالی
بگوید ای بسا صاحب بنا را
میسّر شد در این مأمن وصالی
**
پس از ما دیگران سازند برپا
بساط عیش اگر اُفتد مجالی
توقّع دارد این بانی که آن ها
بگویند ای «جلالی» جات خالی
یزد شنبه ۱۳۷۲/۱۰/۲۵
