Menu

گرفتاری

نه آن جرأت که پیش روی این و آن برم نامش

نه آن طاقت که بینم کرده عشقم شهره عامش

 

نه چشمی تا که بینم گرم درگوشی حبیبم را

نه گوشی کز زبانی بشنوم هر گه برد نامش

 

سحر مست است و روز اندر خماری شب به شبگردی

دهد از کف چنین نقد جوانی را و ایّامش

 

دلم خواهد که این آهوی وحشی گم کند ره را

گذارش بر من افتد تا که با شعرش کنم رامش

 

دلا در بند زلف از حال خال او مشو غافل

سیه تر از سر زلفش بود خال سیه فامش

 

به عمری چهره گلگون کرد ز آن می مردم چشمم

که خورد از فیض برخورد نگاهی بر لب بامش

 

به می کُشتَم غم و درد فراقش ور نه می کُشتم

به یُمن می رهایی یافتم از بند آلامش

 

«جلالی» دل به خال و زلف او بست از سیه بختی

نگر احوال این صیّاد و صید و دانه و دامش

 

یزد یکشنبه ۱۳۷۲/۱۰/۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *