گَرَت آرزو، به دل این بود: که به چشمه سارِ بقا رسی
ز حضیضِ تنگِ زمین رهی، به فراخنای سما رسی
ز زمین و جنگ و جدال آن، ز تنازعات و قتالِ آن
رهی و ز قیل و ز قالِ آن، به محیط صلح و صفا رسی
دلت آرزو کند اَرگهی، که ز حرص و جهل و غرض رهی
ز حجاب تیره به در شوی، به مقام امن و رضا رسی
کُنی ار اراده در این جهان، که ز نفس دون بُوَدَت امان
برهی ز درد و برغم آن به دوا رسی به شفا رسی
نکنی دگر چه کنم چه کنم، گذری ز قید زیادت و کم
به گشودن عقده درد و غم، به مراد عقده گشا رسی
مَدَد از خدا و خرد طلب، به جز این اگر، نبود عجب
که ز خود بپرسی اگر به شب، به خطا روی به کجا رسی؟
ره چاره مُنحصر است و بس، نه به راه پیش و نه راه پس
قدمی مَنِه به امید کس که به پرتگاه فنا رسی
بشنو ز «جلالی» و رو چو او، به ضمیر آگهِ خود فرو
تو خلیفه لا اِلهَ هو، به خود آی تا به خدا رسی
یزد پنجشنبه ۱۳۷۲/۱۰/۳۰
