Menu

به خودآ


گَرَت آرزو، به دل این بود: که به چشمه سارِ بقا رسی

ز حضیضِ تنگِ زمین رهی، به فراخنای سما رسی

 

ز زمین و جنگ و جدال آن، ز تنازعات و قتالِ آن

رهی و ز قیل و ز قالِ آن، به محیط صلح و صفا رسی

 

دلت آرزو کند اَرگهی، که ز حرص و جهل و غرض رهی

ز حجاب تیره به در شوی، به مقام امن و رضا رسی

 

کُنی ار اراده در این جهان، که ز نفس دون بُوَدَت امان

برهی ز درد و برغم آن به دوا رسی به شفا رسی

 

نکنی دگر چه کنم چه کنم، گذری ز قید زیادت و کم

به گشودن عقده درد و غم، به مراد عقده گشا رسی

 

مَدَد از خدا و خرد طلب، به جز این اگر، نبود عجب

که ز خود بپرسی اگر به شب، به خطا روی به کجا رسی؟

 

ره چاره مُنحصر است و بس، نه به راه پیش و نه راه پس

قدمی مَنِه به امید کس که به پرتگاه فنا رسی

 

بشنو ز «جلالی» و رو چو او، به ضمیر آگهِ خود فرو

تو خلیفه لا اِلهَ هو، به خود آی تا به خدا رسی

 

یزد پنجشنبه ۱۳۷۲/۱۰/۳۰

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *