خواب دیدم شبی به باجه بانک
اسکناسی درشت کردم خورد
بهر تعبیر آن معبر گفت
بهره از مال خویش خواهی برد
ذوجه شصت ساله ام شب بعد
سر شب خفت و بامدادان مرد
چند ماهی گذشت و سوز فراق
همچنان آتش جرقه فسرد
عاقبت از برای کسب ثواب
صیغه کردم سه دختر از لر و کرد
بعد چندی معبرم سخنی
گفت و گوش مرا کشید و فشرد
شصت دادی سه بیست بگرفتی
اسکناس تو این چنین شد خورد
یزد ۱۳۶۵/۴/۴
