شاعر شیرین سخن (بقا) شعری به نام « وجدان » سروده و برای این ناتوان ارسال داشتند که عین شعر ایشان و پاسخ مربوطه در این جا از نظر بینندگان محترم می گذرد:
عمری گذشت و در پی آسایش خیال
گشتیم صبح و شام به هر کوی و هر گذر
گفتند: کیمیای سعادت بود رفیق
هرگز نیافتیم از این کیمیا اثر
گفتند: عشق موجب آرامش دل است
زان شد نصیب ما غم جانکاه و چشم تر
گفتند: زن شریف ترین راز خلقت است
زان شد نصیب ما غم جانکاه و چشم تر
گفتند: به ز لذت عهد شباب نیست
ما در شباب عمر بماندیم کور و کر
گفتند: رو به گلشن شعر و کتاب کن
ز آن شاخ دل فریب نچیدیم بار و بر
گفتند: ایمنی بهنر در نهفته است
بس بار غم به دوش کشیدیم از هنر
گفتند: کار شادی و آرامش آورد
کردیم بهر کار بسی ترک خواب و خور
گفتند: شادی پدر و مادر است شرط
خوردیم بی شمار غم مادر و پدر
گفتند: با خیال درآمیز و رو به باغ
یابی مگر ز گمشده ی خویشتن خبر
در سایه ی درخت ندیدیم برگ عیش
در سفره ی خیال نچیدند ماحضر
گفتند دختر و پسر و همسر نکوی
با مال و جاه شاخ طرب را بود ثمر
خواندیم در کتاب که صاحب دلان شدند
از عمر کامیاب ز بسیاری سفر
چون باد هرزه گرد نهادیم سر به دشت
چون تیغ آفتاب بریدیم بحر و بر
دیدیم آن چه دل طلبد در سفر نبود
نی در مقام و در زن و فرزند و سیم و زر
کو آن بهشت شادی و دارالامان عشق
و آن خوب بی نهایت و آن عیش مستمر
آن ساحل سلامت و مهد امان کجاست
تار و بد و کنیم از این ورطه ی خطر
وجدان پاک مایه ی آسایش است و بس
آن را به دست آر و ز هر چیز درگذر
سرمایه سرور تو و محنت تو اوست
از اوست شادی دل و آرامش نظر
وجدان توست آینه کرده های تو
سیمای سیرت تو در آنست جلوه گر
راز (بقا) ی عیش جهان در ضمیر تست
دل را همیشه پاک نگهداری ای پسر
خرم کسی که شاد ز وجدان پاک زیست
خوش بخت آن که بود از این فیض بهره ور
