Menu

وجدان

شاعر شیرین سخن (بقا) شعری به نام « وجدان » سروده و برای این ناتوان ارسال داشتند که عین شعر ایشان و پاسخ مربوطه در این جا از نظر بینندگان محترم می گذرد:

عمری گذشت و در پی آسایش خیال

گشتیم صبح و شام به هر کوی و هر گذر

 

گفتند: کیمیای سعادت بود رفیق

هرگز نیافتیم از این کیمیا اثر

 

گفتند: عشق موجب آرامش دل است

زان شد نصیب ما غم جانکاه و چشم تر

 

گفتند: زن شریف ترین راز خلقت است

زان شد نصیب ما غم جانکاه و چشم تر

 

گفتند: به ز لذت عهد شباب نیست

ما در شباب عمر بماندیم کور و کر

 

گفتند: رو به گلشن شعر و کتاب کن

ز آن شاخ دل فریب نچیدیم بار و بر

 

گفتند: ایمنی بهنر در نهفته است

بس بار غم به دوش کشیدیم از هنر

 

گفتند: کار شادی و آرامش آورد

کردیم بهر کار بسی ترک خواب و خور

 

گفتند: شادی پدر و مادر است شرط

خوردیم بی شمار غم مادر و پدر

 

گفتند: با خیال درآمیز و رو به باغ

یابی مگر ز گمشده ی خویشتن خبر

 

در سایه ی درخت ندیدیم برگ عیش

در سفره ی خیال نچیدند ماحضر

 

گفتند دختر و پسر و همسر نکوی

با مال و جاه شاخ طرب را بود ثمر

 

خواندیم در کتاب که صاحب دلان شدند

از عمر کامیاب ز بسیاری سفر

 

چون باد هرزه گرد نهادیم سر به دشت

چون تیغ آفتاب بریدیم بحر و بر

 

دیدیم آن چه دل طلبد در سفر نبود

نی در مقام و در زن و فرزند و سیم و زر

 

کو آن بهشت شادی و دارالامان عشق

و آن خوب بی نهایت و آن عیش مستمر

 

آن ساحل سلامت و مهد امان کجاست

تار و بد و کنیم از این ورطه ی خطر

 

وجدان پاک مایه ی آسایش است و بس

آن را به دست آر و ز هر چیز درگذر

 

سرمایه سرور تو و محنت تو اوست

از اوست شادی دل و آرامش نظر

 

وجدان توست آینه کرده های تو

سیمای سیرت تو در آنست جلوه گر

 

راز (بقا) ی عیش جهان در ضمیر تست

دل را همیشه پاک نگهداری ای پسر

 

خرم کسی که شاد ز وجدان پاک زیست

خوش بخت آن که بود از این فیض بهره ور

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *