Menu

واقعیت پاسخی به شعر وجدان

واقعیت-پاسخی-به-شعر-وجدان

در بستر کسالت و با حالتی نزار

خواندم به نامه ای ز (بقا) شعری آبدار

 

شعری دماغ پرور چون گل به بوستان

هر بیت آن چو برگی از دفتر بهار

 

گویی که بازگو کن احوال من شده است

این شاعر عزیز گرانقدر هوشیار

 

ما هر دو داده ایم هدر عمر خویش را

ماهر دو گشته ایم به افسردگی دچار

 

از عمر من رود چهل و هفت سال و نیست

چندان به حکم حرفه از این بیشم انتظار

 

ما نیز ای بقا چو تو خوردیم نوش و نیش

شهد و شرنگ بیش و کم از دست روزگار

 

ما چون تو باز تجربه کردیم آنچه بود

ما را ز بخردان سلف اندر اختیار

 

ما آزموده ایم اگر آزموده را

این اشتباه بود و دگر باره زینهار

 

عمری ز ما گذشته و فرصت غنیمت است

چون تاکنون نکرده کسی زندگی دو بار

 

باید که ترک مال پرستی کنیم و جاه

با میل خویشتن برویم از میان کنار

 

یعنی به گوشه ای بنشینیم بعد از این

خاموش و سربلند و چنان کوه استوار

 

این چند روز مانده ز ایام عمر را

کش نیست فی الحقیقه دگر هیچ اعتبار

 

اینگونه طی کنیم که من بازگو کنم

گر پرده در نباشی و باشی تو پرده دار

 

از بار کار شانه ی خود را تهی کنیم

گفتم که بار کار نگفتم که ابتکار

 

در گوشه ای نشسته و با ذوق و شوق و وجد

سازیم واقعیت با شعر آشکار

 

گفتم که واقعیت و چون بیشتر بود

آن را در این زمان ز حقیقت بسی عیار

 

معیارها شده است دگرگون و لاجرم

باید که رویداد همی یابد انتشار

 

واقع گرا بود زر یا دورو می شود

فارغ از این بلیه که مضمون کند شکار

 

واقع گرا مفسر حالات واقعی است

ناید دگر به مغز چنین شاعری فشار

 

ما بازگو کننده ی احوال مردمیم

نی بازگو کننده ی حال دل فگار

 

افسانه می شویم (جلالی) و بهتر است

ماند ز ما فسانه نیکی به یادگار

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *