Menu

کور راهوار

کور-راهوار

اشکم که شور و شوق ز جا می برد مرا

آهم که سوز سینه به پا می برد مرا

 

شمعم که در هوای تو سوزم به اشک و آه

دودم که شعله ات به هوا می برد مرا

 

با پای خویش از سر کویت نمی روم

سیل سرشک عقده گشا می برد مرا

 

آنگه که سُکر خواب تو را می برد تو را

از هر دو دیده آب مرا می برد مرا

 

آن ذرّه ام که شور تو ای آفتاب شوق

با پای وجد سوی سما می برد مرا

 

نازم به نور عشق که در شاهراه وصل

با خود بدون راهنما می برد مرا

 

من کور راهوارم و در کف عصای جهد

دست عصا به حکم قضا می برد مرا

 

گوش فلک پر است و کر از هایهوی عشق

این گوش کر به سوی صدا می برد مرا

 

این است پاسخ غزل (قهرمان) که گفت

«بی اختیار حکم قضا می برد مرا»

 

دیدارش آرزوی (جلالی) بود به یزد

آید که این پیام (بقا) می برد مرا

 

جناب آقای قهرمان لطف فرموده و به همراه جناب آقای باقرزاده و دکتر حسین خدیو جم به یزد آمده دوست داران خود را سرافراز نمودند.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *