در ماه اردیبهشت ۱۳۶۱ جناب آقایان احمد گلچین معانی و علی باقرزاده بقا به یزد آمده بودند. در مراجعت از یزد به اتفاق اینجانب با اتومبیل عازم کاشان – قمصر – تهران شدیم در بین راه جزوه ای از اشعار فکاهی این ناتوان و قرائت آن باعث سرگرمی بود.
در راه قم به تهران با صلاحدید گلچین مقرّر گردید که جزوه نابود گردد و چنین شد . پس از چندی نامه ای به تاریخ ۱۳۶۱/۳/۲ از جناب گلچین دریافت داشتم که در آن مرقوم داشته بودند که از بابت اشعار (بر باد رفته) نیز متأسف نباشید چه طبع سرشار و دریا دل شما به زودی جای آن را پر خواهد کرد.
که پاسخی منظوم به نامه ی ایشان به شرح زیر داده شد:
عرض سلام است شروع کلام
احمد گلچین معانی سلام
نامه ات ای دوست چو پیک امید
صبح سَرِ کار به دستم رسید
چشم چو بر خط ّ شریفت فتاد
بر خط زیبای ظریفت فتاد
غم ز برم رفت و دلم شاد شد
خانه ی ویران دل آباد شد
غنچه ی پژمرده ی قلبم شکفت
زنگ ملال از دل تنگم برُفت
آن چه که در نامه ی استاد بود
تا نبری ظنّ که مرا یاد بود
خاطره ی دفتر و نزدیک قلم
یک سره از خاطر من گشته گُم
در پی هم صحبتی اهل فضل
آن چه به جا بود ز اشعار هزل
شاعر پر مایه فاضل (بقا)
داد و چه خوش داد به باد فنا
آن چه به دستور تو بر باد رفت
رفت و چنان رفت که از یاد رفت
لکّه ی ننگی ز سخن پاک شد
قلبم از این کار فرحناک شد
آن چه بقا داد به باد فنا
ربّی اتوب له و اَغفِر لَنا
ای هنری مرد محیط ادب
ای ز تو گسترده بسیط ادب
جان به قدای تو و آن خامه ات
منتظرم منتظر نامه ات
در نامه ی بعدی مورخه ی ۱۳۶۱/۳/۲۵ گلچین چنین نوشتند: «نامه ی منظوم آن دوست عزیز نیز شیرین و دل نشین بود و مخلص به جای آن همه ابیات شیوا فقط و فقط بیتی را به نام شما حسن ختام غزلی قرار داده است که ماندگار باشد و آن غزل را که براساس بیت مزبور سروده شده است منظماً ایفاء می دارد.» غزل مزبور با مطلع:
در عرصه ی آفاق ز اخیار کسی نیست
ور هست به تحقیق توان گفت بسی نیست
و با مقطع:
در یزد سخنگوی بسی هست ولیکن
هم سنگ (جلالی) به سخن هیچ کسی نیست
در صفحه ۱۴۱ و ۱۴۲ دیوان گلچین چاپ اول در سال ۱۳۶۲ به چاپ رسیده است.
اظهار لطف گلچین سبب شد غزل زیر در پاسخ غزل بالا سروده و برای آن دوست دانشمند ارسال گردد:
در عرصه ی آفاق ز اخیار بسی هست
در خانه نشسته است بزن در که کسی هست
احباب گل چیده باغند و نهانند
گر اهل دلی هست بر آن دسترسی هست
امروزه دگر بلبل گویا به چمن نیست
در باغ نه امّا که به کنج قفسی هست
رسم است که اخیار ز اغیار گریزند
در کار جهان خوب و بد و پیش و پسی هست
ای احمد گلچین معانی گل شاداب
در یزد اگر نیست گلی خار و خسی هست
گوینده کز او بهره برد قوه ی ناطق
همچون تو در این بادیه صاحب نفسی هست
من واقف اسرارم و خاموش که در شهر
جاسوس خبرچینی و بیم عسسی هست
باز آی و به حال دل ما رس که بگوییم
در خارج از این دایره فریاد رسی هست
در بین غزل نام تو بردم که بدانند
در حصن حصین دل تنگم قبسی هست
چندیست دلم بهر زیارت شده بی تاب
روی تو و پابوس رضایم هوسی هست
آیم مه شهریور امسال به مشهد
زیرا چو (جلالی) به (رضا) ملتمسی هست یزد
۱۳۶۱/۴/۵
