Menu

راه و گمراه

 

 

مستمندی خسته جانم لیک کس آگاه نیست

مفلسی درمانده مانم در بساطم آه نیست

 

هرچه را خواهد دلم هرگز نگردد روبراه

هر مکافاتی که آید بر سرم دلخواه نیست

 

دل به کم لطفان نمی بندم که دانم این زمان

لطف کمرنگ عزیزان گاه هست و گاه نیست

 

کیست گوید، من که راه زندگی گم کرده ام

از که ره پرسم که باشم مطمئن گمراه نیست

 

یا که آن ره آشنا و رهنمای من کجاست

تا رهی را رهنما باشد که در آن چاه نیست

 

پیش چشمم کوه مال و جاه کوته همتان

ارزش آن بیش از یک برگ زرد کاه نیست

 

روی زیبا را به مه تشبیه کردن کافریست

آن که آن در چهره دارد مهر باشد ماه نیست

 

راه وصل خوبرویان را کند هموار پول

وه که از بهر ( جلالی) چاه باشد، راه نیست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *