Menu

غم ایام

 

 

گرد غمی بر آینه دل نشسته است

بر روی دیده، پنجره دیده بسته است

 

آن یار خوش ادا که به ما بسته بود دل

یکباره عهد و رشته پیمان گسسته است

 

باید چه کرد حال ندانم که دست و دل

از کار باز مانده وتن زار و خسته است

 

در بند عهد بود، ندانم چه شد، چرا

بند از دو پا گسسته و از دام جسته است

 

یا آنکه آورد خبر مرگ آن رقیب

از هرکجا که هست و زهر دار و دسته است

 

آن روز دیر نیست که گویند مردمان

با هم ( جلالی) از غم ایام رسته است

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *