گرد غمی بر آینه دل نشسته است
بر روی دیده، پنجره دیده بسته است
آن یار خوش ادا که به ما بسته بود دل
یکباره عهد و رشته پیمان گسسته است
باید چه کرد حال ندانم که دست و دل
از کار باز مانده وتن زار و خسته است
در بند عهد بود، ندانم چه شد، چرا
بند از دو پا گسسته و از دام جسته است
یا آنکه آورد خبر مرگ آن رقیب
از هرکجا که هست و زهر دار و دسته است
آن روز دیر نیست که گویند مردمان
با هم ( جلالی) از غم ایام رسته است