Menu

استدعاي بذي توجه به شاعر و شعر او

 

قـوّت شـاعــرهِ  مـن سحـر از فــرط مــلال

مـتـنـفـّر شـده از بـنــده گـريـزان مي رفت

نقش خوارزم و خيـال لـب جيحون مي بست

با هزاران گـله از مـلـك سـلـيـمـان مي رفت

مي‌شد آنكس‌كه‌جز او جان‌سخن‌كس‌نشناخت

مـن هـمي ديـدم  و از كـالبدم جان مي رفت

چـون هـمـي گـفتمش اي مونس ديرينهِ من

سخت مي گفت و دل آرزده و گريان مي رفت

گفتم اكنون سخـن خـوش كـه بگويد بـا من

كان شكرلهجهِ‌خوش‌خوانِ‌خوش‌الحان مي‌رفت

لابـه بـسيار نمــودم كـه مـرو سـود نـداشت

زآنـكـه كــار از نظر رحمت  سلطان مي رفت

پــادشاها ز سر لـطف و كــَرَم بــازش خوان

چـه كـنـد سوختـه از غايت حرمان مي رفت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *