اكنون كه به پايان شرح ديوان حافظ رسيديم اگر كسي از اين شارح ناتوان تعريف شعر را به زباني ساده و در عبارتي كوتاه درخواست كند، پاسخ اين است كه شعر زبان گوياي موسيقي است و اگر بپرسد موسيقي چيست؟ خواهم گفت كه موسيقي صداي رساي رياضيات است و اگر سؤال كند رياضيات چيست پاسخ مي دهم كه طرحِ خلقت و نقشه كاينات و اگر از طرح و نقشه خلقت و كاينات بپرسد در جواب مي گويم: صورتِ منحني و بيضي و اگر از منحني و بيضي بپرسد به ناچار با اشارهِ دست، آسمان را به او نشان مي دهم تا به گوشه اي بنشيند و بينديشد.
اكنون با شما اي خواننده عزيز به قبل از لحظه آفرينش كاينات يعني:
در خلاء مطلق،
در سكوت محض،
در خاموشي فراگير،
در بي وزني همگاني يعني در هيچ.
از هيچ و نابود تا همه و بود چندان فاصله اي و زماني نيست و معمار كاينات در همين فرجهِ بدون فاصله و زمان يعني بدون هيچ و همه يا نبود و بود فقط يكبار و يك لحظه به صورت: (كُن) يا باش تجلي كرد فقط يكبار. و سرّ تجلّي او در (يكِ) همين يكبار مستتر و اين يك همان كليد اسرار كاينات و اسم اعظم (او) است.
حسن روي تو به (يك) جلوه كه در آينه كرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
فرق اين (يك) با يكِ پايه رياضيات، در اين است كه هرچه بر آن بيفزايي باز از يك فراتر نخواهد رفت. مثال زير گفته بالا را روشن مي كند:
بر روي يك درخت هزاران برگ ديده مي شود اما دو تاي آنها به هم شبيه و منطبق نيست. ميلياردها بشر آفريده شده و مي شود ليكن دو نفر به هم نمي مانند. ذرات عالم هر كدام يك ساختار ويژه خود را دارا هستند. بنابراين، اشياء خلقت شده با ساختار متفاوت را نمي توان مانند اشياء يكسان (با قدر مطلق مساوي) فرض كرده و آنها را با هم جمع كرد. چرا؟
به اين چرا بينديشيم تا شايد به افكار حافظ و معناي بيت بالا و سخناني از قبيل: همه عالم جمال طلعت اوست- وحدهُ لااله الاّ هو دست يابيم و به اين نتيجه برسيم كه كثرت در اينجا عين وحدت است و نمي توان يك منبع نور را با تصاوير آن در آينه ها با هم جمع كرد كه تصاوير را ماهيت مستقلي نيست.
٭
آنگاه كه در همان (يك)، عامل زمان و علم رياضيات به صورت به هم پيوسته و توأمان پديد شد به ناگاه خلاء مطلق را هيجان و فرجهِ سكوتِ محض را آهنگي موزون فرا گرفت و بي وزنيِ همگاني داراي هويت وجود شده يعني زمان و رياضيات را در خود مستحيل و در نتيجه كاينات پديدار و النهايه انسان به صورت تصويري در آينه نمودار شد.
لحظه اي پيش از پيدايش اين تصوير، يعني در همان لحظه اي كه در اثر پديدار شدن عامل زمان، فرجه سكوتِ محض را آهنگي موزون فرا گرفت، لحظه آفرينش موسيقي در كاينات بود و (او) براي اينكه با صداي اين موسيقي خلاء مطلق را پر كند طبعي موزون به تصوير خود در آيينه داد تا آهنگِ موسيقي را به صورت شعر، پايدار و مجسم و در قالب سرودهاي جاويدان به سوي جاويدان به سوي دايره افلاك بازگرداند.
از آن به زمان تا به امروز، بسياري كسان، زبان درازي و با الفاظ بازي كردند و صدايشان به جايي نرسيد. گذشت و گذشت تا آنكه روزي كرّوبيان ديدند و شنيدند:
كه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آوازِ رود
حافظ كار شعر و شاعري را به سرانجام رسانيد و من خود:
ز چنگِ زهره شنيدم كه صبحدم مي گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
دكتر عبدالحسين جلاليان
(جلالي)
پايان
پوزش
تويي كه مغـز مرا وُسع كشف راز تـو نيست
مَجـال بـاز شنـاسِ ره دراز تـو نيست
تو را بس است همين يك لقب، لسـان الغيب
كهكسبهدهر هماورد و همطراز تو نيست
مـرا و مدّعيـانِ بصيــر را چـشمي است
چو موش كور كه بيناي چشم باز تو نيست
بپـوش چشـم از اين تنـگ چشم كوته بين
كه اين نشيبِ نظر درخور فراز تو نيست
تـو گفته اي و مـن اين گـفته باز مي گويم
اگرچه چون سخن گـرم دلنواز تو نيست
سخن ز مطرب و مي گوي و راز دهر مجوي
عبث مكوش كه انديشه كارساز تو نيست
دلـم ز بيـم بلـرزد گـَرَم شـود معلـوم
كه نشر شـرح تـو وابستهِ جواز تو نيست
خدا كـند كه نبـاشد بـه گـفته ام تحريف
وگـرنه خدمت و تعريف من نياز تو نيست
ببخش شـارح درمـانده ات « جـلالي» را
كـه رشحه قـلمش شرح شاهباز تو نيست
