با دلی تنگ و تیره کردم روی به رهی دلگُشا و روشن و شاد تا مگر سینه ام سَبُک گردد تا مگر دل شود چو گُلَشن و شاد ره سِپُردم برای شادی دل با تنی خسته و دو پائی لنگ گرچه راه گُشاد پایان یافت همچنان بود سینه و دل تنگ یزد ۱۳۸۸/۱۱/۱