پیـرچشـمی دیـد یکـروزی مـرا
بر سر و چشم عینکِ نزدیک و دور
کرد خواهش تا دهم او را یکی
تا نهد بَر دیده و گردد شکور
در پی اصــرار و اِبـرامِ زیـاد
گفتمش ای از دو چشم عقل کور
فرق دارد چشمِ من با چشم تو
کرد نتوان مُنطبق با ضرب و زور
ذرّه بینِ چشم کم بین را بُوَد
نُمره ای کمتر زِ حَدِّ دید نور
گر تو را عینک دهم نتوان کنی
همچو من بی اُفت و خیز از ره عبور
عینک عَینِ لوله تَنقیّه نیست
تا شود با هر نشیمن جفت و جور
***
یزد ۱۳۸۹/۸/۲۴
