Menu

ساعت، مزاحم دلسوز

مزاحمی، مُچِ دست چپ مرا در دست

گرفته، می دهد آنرا علی الدّوام فشار

 

رَها نمی کند آنرا و دَم به دَم سخنی

کُنَد چو ناله کوکوی مُرغِ حقّ تکرار

 

به پیر میکده بردم شکایت و گفتم:

چه گوید؟ این که مزاحم بُوَد مرا شب و روز

 

به خنده گفت که گوید غم گذشته مخور

به حال وَرز و به آینده نیز دیده مدوز

 

تو همچو فیلی و این بانگ ضربه چکش است

نه تیک تاک، که از فیل بانَت است به گوش

 

زَنَد مدام که این دم غنیمت است بدان

به گوش گیر و به شادی گرای و باده بنوش

 

یزد ۱۳۸۸/۶/۱۴

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *