مزاحمی، مُچِ دست چپ مرا در دست
گرفته، می دهد آنرا علی الدّوام فشار
رَها نمی کند آنرا و دَم به دَم سخنی
کُنَد چو ناله کوکوی مُرغِ حقّ تکرار
به پیر میکده بردم شکایت و گفتم:
چه گوید؟ این که مزاحم بُوَد مرا شب و روز
به خنده گفت که گوید غم گذشته مخور
به حال وَرز و به آینده نیز دیده مدوز
تو همچو فیلی و این بانگ ضربه چکش است
نه تیک تاک، که از فیل بانَت است به گوش
زَنَد مدام که این دم غنیمت است بدان
به گوش گیر و به شادی گرای و باده بنوش
یزد ۱۳۸۸/۶/۱۴
