Menu

قونیّه

آشنائـی بود در کار سفر

حال و روزش بود از مجنون بَتَر

 

کردمش پرسش کجاخواهی روی

گفت قونیه، دیار مولوی

 

چونکه خَلقِ تُرک، نام قونیه

بر زبان آرند لفظِ کونیه

 

در جوابش گفتم ای یار نکو

می کنم منهم چو ترکان بازگو

 

هرکجا باشی تو ای سروِ روان

نام آن کونیّه باشد بی گمان

 

ور نباشی خلق گویند او نِیَه

نیست اندر قونیه آنکو، نیه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *