Menu

اِنَّ اللهَ بَصیر بِالعِباد

 

سنگ نَوردی به ستیغی بلند

با کمک میخ و تِناب و کَمند

رفت و بر آن قلّه چو نزدیک شد

اَبر شد و شب شد و تاریک شد

بارِش بی وَقفهِ اَبرِ سیاه

شد سببِ لَغزِش آن بی پناه

لغزش پا، کرد ورا سرنگون

با سر بشکسته و تَنِ غرقِ خون

چون به کمر داشت تِناب اُستوار

شُد وسط کوه و زمین ماندگار

نعره اش اَندر دِل کوه و کمر

باز همی گشت بدون اثر

عاقبت او اَز بُنِ دِل زد صدا

گفت به فریاد بِرِس ای خدا

بانگی از آن کوه چنین شد بلند:

خواهی اگر هیچ نیابی گزند

تا شوی آزاد، تِناب از کَمَر

باز کن و زیر بِپَر، زودتر

سنگ نورد این سخنان را شنید

لیک در آن مصلحتِ خود ندید

ماند همان طور در آن تاب و تَب

بی خبر از حکمتِ اِلهامِ رَب

برف و یخ و باد توانش گرفت

پیکِ اَجل آمد و جانَش گرفت

روزِ دگر رهگذری تیزبین

دید به یک ذَرعیِ روی زمین

پیکری از کوه بیاویخته

مُرده و خونها به زمین ریخته

**

حیف که آن مَر نکرد اعتماد

هیچ بر الطافِ خداوندِ راد

گرچه صِدا رَفت در آن گوشِ سر

گوشِ دِلَش بود در آن لحظه کَر

یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۷/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *