سنگ نَوردی به ستیغی بلند
با کمک میخ و تِناب و کَمند
رفت و بر آن قلّه چو نزدیک شد
اَبر شد و شب شد و تاریک شد
بارِش بی وَقفهِ اَبرِ سیاه
شد سببِ لَغزِش آن بی پناه
لغزش پا، کرد ورا سرنگون
با سر بشکسته و تَنِ غرقِ خون
چون به کمر داشت تِناب اُستوار
شُد وسط کوه و زمین ماندگار
نعره اش اَندر دِل کوه و کمر
باز همی گشت بدون اثر
عاقبت او اَز بُنِ دِل زد صدا
گفت به فریاد بِرِس ای خدا
بانگی از آن کوه چنین شد بلند:
خواهی اگر هیچ نیابی گزند
تا شوی آزاد، تِناب از کَمَر
باز کن و زیر بِپَر، زودتر
سنگ نورد این سخنان را شنید
لیک در آن مصلحتِ خود ندید
ماند همان طور در آن تاب و تَب
بی خبر از حکمتِ اِلهامِ رَب
برف و یخ و باد توانش گرفت
پیکِ اَجل آمد و جانَش گرفت
روزِ دگر رهگذری تیزبین
دید به یک ذَرعیِ روی زمین
پیکری از کوه بیاویخته
مُرده و خونها به زمین ریخته
**
حیف که آن مَر نکرد اعتماد
هیچ بر الطافِ خداوندِ راد
گرچه صِدا رَفت در آن گوشِ سر
گوشِ دِلَش بود در آن لحظه کَر
یزد دوشنبه ۱۳۸۶/۷/۹
