Menu

پاییز

 

پاییز، بهارِ اَهلِ درد است

یعنی که بهارِ چهره زرد است

پاییز همان بهار باشد

عاشق شده، زرد و زار باشد

در بینِ بهار و فَصلِ پاییز

صیف است چو سیفِ تند و هم تیز

پاییز که خود به صیف وصل است

نالد ز شِتا که این چه فصل است

از ترسِ بُرودتِ زمستان

باید که برون رود ز بُستان

مانندِ هَزارِ زارِ دلخون

دِلسرد رود ز باغ بیرون

ناچار چو بلبل و گُل از باغ

رفتند، به شاخ جا کند زاغ

این فَصلِ شِتا که رو، به راه راست

مانند زغال رو سیاه است

او نیز به سانِ فصل پاییز

از دور زمان برون رود نیز

در پُشتِ سرش هزار دستان

باز آید و می رود زمستان

بر روی شِتا پس از سه ماهی

مانند چو زغال رو سیاهی

یزد ۱۳۸۵/۹/۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *