خواب دیدم عُبیدِ زاکانی
که دَر ایران نباشدش ثانی
آن که بادا به او زِ بنده درود
کرد ناگه به بیتِ بنده ورود
بَعدِ عرض سلام با لبخند
گفتم ای طَنزگویِ بی مانند
باشد از طنز گر تو را سُخنی
که نگفتی به کَس در انجمنی
لطف فرموده شرح دِه بازَم
تا ز قولِ تو بازگو سازم
**
گفت سالی به عزم سیر و سفر
سویِ شهری مرا فُتاد گذر
نیمه شب بود و کوچه ها تاریک
پیچ در پیچ و خلوت و باریک
هر چه گَشتم که مسجدی جویم
تا در آن دست و صورتی شویم
مُتَوَّضی رَوَم، تُهی سازم
دل و ریح از شکم بپردازم
هیچ مسجد نیافتم در شهر
شُد از این رو سفر به کامم زهر
مانده از آن شب هنوزم اندر یاد
که رها شد به کوچه از من باد
گشت از فرط اضطرار، بلی
تیزی از من رها به صوتِ جَلّی
ماه مرداد بود و آن ایّام
خُفته بودند مَردُمان بر بام
آن صدا چونکه شَهر بُد خاموش
به همه خُفتگان رسید به گوش
جُمله بیدار و بر سر دیوار
می کشیدند بانگ و داد و هَوار
آن یکی داد زَد: که بود؟ که بود؟
که چنین نیمه شب ترانه سرود!
دیگری داد زد: بائیست، بِائیست
که در این شهر رسم ما این نیست
بانگِ زیرِ تو، قور و قاری بود
زیر و بَم بود ، این چه کاری بود؟
من ز ترس و شگفتی بسیار
شدم آن دم به اضطراب دُچار
می دویدم ز ترس و از هر بام
می شنیدم: تو را که؟ باشد نام
کیستی صبر کن، فرار مکن
اندر این شهر قور و قار مکن
چون خطر را به چشم می دیدم
لاجرم زودتر فراریدم!
رفتم و آن چه زین کسان دیدم
این عَطا! بر لِقا ببخشیدم
*
بعد سی سال باز یک شبِ تار
سویِ آن شهرم اوفتاد گذار
سرِ شب بود و ماهِ شهریور
که رسیدم به کوچه ای، اندَر
حین رفتن مرا رسید به گوش
داد و فریاد و قال و جوش و خروش
خانه ای بود بسته دَر، زِ درون
لیک می آمدَش صدا بیرون
بود این داد و قال و این فریاد
بر سر سِنّ و سال یک داماد
هر یکی چند سال کم یا بیش
بود اِبرامِشان به گفته خویش
عاقبت داد زد پدر داماد
که بس است این جدال و این فریاد
نیست دیگر مجارِ قال و مقال
دارد این نوجوان من سی سال
نیست هم سالِ عَمرو یا که به زید
شد تولّد به سالِ گوزِ عُبید
تا شنیدم من این سخن گفتم
خوش به اِقبالتان و دَر رفتم
بَهرِ این مَردُمِ عرب از بیخ
گوزِ من بود مبدأ تاریخ
یزد ۱۳۸۶/۷/۱۶
