گرگِ هار گرسنه ای در دشت
پی روزی به هر طرف می گشت
بود در مرغزار گاوِ نری
پشت پَهنی و پیشِ پا نگری
شاخِ او تیز و مفتخر بر شاخ
غافل از مکر گرگ روده فراخ
عاقبت در قبال جنگ شدید
گرگ خونخوار گاو را بدرید
خورد و در دم نشست بر جایش
از شعف شد بلند آوایش
در پی این شکار و فتحِ مبین
گفت من! من! نمی کنم تمکین
نعره ی گرگ در فضا پیچید
گوش صیّادی این صدا بشنید
با یکی تیر کار او را ساخت
گرگ بدخواه جان خود را باخت
این حکایت به ما دهد این پند
که اگر گرگ شیر شد یک چند
گاوِ نر خورد و سیر شد شکمش
شد فراهم رفاهِ بیش و کمش
خواهد ار زهر مرگ را نَچَشَد
بی سبب نعره از جگر نکشد
چرخ در گردش است و در کار است
دست بالای دست بسیار است
